خرید بک لینک
این روزها سخت میشود به خود پرداخت. دائم احساسِ خودخواهی یا کم ارزشیِ هر آنچه جز حوادث اخیر است، چنگ بر قلب آدم می اندازد که اینجا نَایست.. وقت توقف بر خود نیست. اما.. با همه هستم و با هیچ کس نیستم. توی تمامِ مسیرِ روزهایی که طی میکنم، خودم را به دوش کشیده ام و سنگینی اش را نفهمیده ام؛ آن قدر که روزهایم به سنگینی طی میشود.. ولی مگر میشود از خود گریخت؟ مدتی ست فهمیده ام توی جهانِ مکنده ای گرفتار شده ام برای سالها. چطور فهمیدم؟ روانشناسم به اشاره ای انگار، پرده نادانی ام را لَختی کنار زد.. و جهانِ بیرون را نشان داد که تازه بود، و هیچ کدام از فکرهای آزار دهنده ام، آنجا نبود. یعنی انگار اجبارِ به آن شیوه ِ کهنهی زیستنم، آنجا نبود و من نمیدانستم که میشود طور دیگری فکر کرد و طور دیگری نفس کشید. جهانِ آن سوی پرده، هوای تازه برفی داشت.. تمام فضا را نورِ روشن خورشید گرفته بود و درخشندگی برفِ تازه نشسته.. و من در همان لحظات محدود فهمیدم آنجا، زمستانِ رو به بهار است.. شکلِ یک انقلابِ در شُرُفِ وقوع. شکل یک غلغله زیرِ پوست زمین و آسمان.  درد اما، کم توانی ام از عبور از خویشتن است. شجاعتِ زیرِ پا گذاشتنِ هر آنچه بوی کهنگی دارد و شکلِ آزار و رنگِ گرفتاری.. هر چند اما، سینه ام بی تابِ آن هوایِ تازه برفی ست..

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:38

صفحه بندی